کد خبر ۴۲۵۰۹۰ انتشار : ۱۰ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۰۷:۲۸
ملاحظات و نیازهای یک مسافر حج در میانه دوره قاجار - بخش اول

ملاحظات و نیازهای یک مسافر حج

مباحث نوشته حاضر که متنی از دوره قاجار است، در دو بخش یا به گفته نگارنده در دو خصلت بیان شده است؛ خصلت نخست در نیازهای زائر حج است؛ مانند لباس و غذا و مرکب و بقیه مسائل؛ خصلت دوم، در باره نوع سلوک زائر است با مسائل مختلف.

 

چکیده

مباحث  نوشته حاضر که متنی از دوره قاجار است، در دو بخش یا به گفته نگارنده در دو خصلت بیان شده است؛ خصلت نخست در نیازهای زائر حج است؛ مانند لباس و غذا و مرکب و بقیه مسائل؛  خصلت دوم، در باره نوع سلوک زائر است با مسائل مختلف.
در خصلت اول چهار عنوان یا قطعه آورده  است که:  قطعه اوّل در ذکر بیان ملبوس حاجیان است؛  قطعه دوم در ذکر بیان مأکولی آنان؛  قطعه سوم در ذکر مجملی از اجزای متفرقه سفر و قطعه چهارم در ذکر بیان مرکب سواری خود.
و در خصلت دوم نیز از چهار قطعه سخن گفته شده: قطعه اول در سلوک و رفتار مکاری با سرنشین، و ترجیح مال کرایه است از مال داشتنِ خود؛  قطعه دوم در بیان سلوک بار کردن 
و بین راه رفتن؛  قطعه سوم در بیان سلوک و رفتار ورود به منزل است الی زمان کوچ مسافر و بالاخره قطعه چهارم در بیان ذکر سلوک و رفتار مسافرر است و در خصوص مذمّت امانت گرفتن و قرض دادن در بین راه.
همچنین نویسنده در هر بخش، مسائل کلی مورد نیاز را بیان نموده و در ضمن حکایتی را نیز نقل می کند.
 

کلیدواژه ها

زائر حج، خصلت، قطعه، ملبوس، مأکول، مرکب، مکاری

مقدمه

نوشته زیر بخشی از کتابی است که در دوره قاجار باره آداب و اخلاق و مشکلات سفر و به طور کلی ادبیات سفر نوشته شده است. این بخش که در اینجا ملاحظه می فرمایید، اختصاص به سفر حج دارد.

نویسنده متن حاضر فردی تاجر زاده و در عین حال اهل درس و بحث بوده است. اطلاعاتی که بر اساس متن حاضر از وی داریم این است که از مردمان شهر کاشان بوده و دست کم در سالهای جوانی همراه پدرش به کارهای تجاری و از جمله رفت و آمد به همدان مشغول بوده است.

وی می گوید: روزگار جوانی را در عهد خاقان مغفور؛ یعنی فتحعلی شاه بوده و علی القاعده زمانی که این مطالب را می نویسد، باید سالها پس از آن باشد. در جایی از ملااحمد نراقی (م 1244) به عنوان مرحوم مغفور یاد کرده است. خاطره ای هم از ایام آمدن نایب السلطنه به تهران نقل می کند که باز مربوط به عصر فتحعلی شاه است. به هر روی باید احتمال داد که این متن از دوره محمد شاه یا اوایل ناصرالدین شاه نوشته شده باشد.

متن حاضر، گرچه عامیانه نوشته شده، اما به دلیل آن که به بسیاری از اصول و قواعد سفر در آن روزگار اشاره کرده، از نظر اجتماعی متنی ارزشمند و قابل استفاده است.

سبک وی چنان است که در باره مقدمات سفر،  لباس و وسایل مورد نیاز ، و نیز خوراک و مرکب و غیره مطالبی را طرح کرده و در باره هر یک از آنها حکایتی نقل می کند. جالب است که قدری شاعری هم می داند و در پایان حکایت، همان را در چند بیت شعر و البته نصیحت گرانه گزارش می کند.

متن حاضر، جدا از آن که ارزش اجتماعی دارد، دارای لغات و اصطلاحات خاصی است که در زندگی روزمره آن زمان به کار می رفته و از این جهت ارزش ادبی خاص خود را هم دارد. امیدارم بتوانم به زودی متن کامل آن نوشته را تقدیم عزیزان کنم.

متـن:

در ذکر بیان مقدمه احوالات حاجیان است و بدان ای برادر عزیز که در فصل اوّل کتاب «مسافرت حاجیان و زوّاران» را مقدّم بر سایر اسفار داشتیم، به واسطه منزلت و شرافت این سفر که در نزد خداوند عالم، سفری و اهل مسافری از این سفر و اهل آن، دوست تر ندارد که اوّل نظر رحمت به سوی حاجیان بیت الله و بعد به جانب زوّاران سید الشهدا می نماید.

و بعضی علما برعکس، فرموده اند که در روز عرفات، خداوند کریم، از لطف عمیم، اوّل نظر مرحمت به جانب زائران سید الشهدا و بعد به حاجیان بیت الله می اندازد. به هر حال، فصل ایشان را مقدّم داشتیم که ان شاء الله، به توفیق ربّ العزّه، همه ساله از روی میل و رغبت از سال قبل زیاده، عازم این سفر خیر اثر گردند، و ذمّه خود را از حقوقات الهی بریء نمایند و قلب و صورت خود را متوجه به جانب خدای خود کنند.

 و چون این سفر مشترک است میانه حیات و ممات و دنیا و آخرت، و در چند مقام نماینده است از محشر: یکی در مقام احرام، و یکی در اجتماع کلّ فرق، و یکی مقام مخصوص که احدی در فکر و ذکر دیگری نیست مگر آن که گرفتار اعمال خود است، و این جماعت [حجاج] بسیار قلب های ایشان نازک است، به واسطه بریدن قلب و دیده از مال و عیال و زن و رفیق و آشنا و شهر و اقربا، و زیادتی اخراجات که صعوبتش در نزد اهل دنیا بیشتر از همه می باشد. رباعی:

مال دنیا نزد اهلش بس عزیز است وکرام                                    درمقابل می نهد باجان خود درهرمقام

گربپرسند مال یا جانت کدامین بهتراست؟                                    از خجالت جان را بهتر بگوید والسلام

و اهل این سفر را لازم است، فروض حقه خود را ادا نمایند و حقوقات اهل و عیال را به قانون شریعت مطهّره، ذمّه خود را بریء نمایند و حلّیت قلبی حاصل سازند و اگر از بلاد دوری سهو محاسبه یا کدورت قلبی داشته باشد، به رافع یا به مکاتبات، براءت ذمّه خود حاصل نماید، و از وجوهات خمس و زکات و ردّ مظالم و سهم امام، آنچه بر ذمّه او باشد، بدون حیل شرعی، او را به صاحبانش برساند؛ چنانچه صحیح و سالم مراجعت نمود، خداوند کریم او را محتاج و فقیر نخواهد گردانید و هرگاه در بین راه وفات نمود، لا محاله به دست خود حقوقات ذمّه خود را ادا کرده خواهد بود که بعد از آن، احدی آن ها را ادا نمی کند و تمام مظلمه او به گردن او باقی می ماند تا زمان قیام قیامت.

و هرگاه صله ارحامی داشته باشند یا پدر و مادر فقیری یا همسایه یا آشنای مؤمن فقیری داشته باشند، آن‌ها را مرعای خاطر بدارند و چنانچه دختر و پسر معقوده داشته باشند، آن‌ها را به‌دست هم بسپارند، و اخراجات هر یک از خانه و عیال را نقداً و جنساً به آن‌ها تسلیم نمایند، یا به حواله غیر محول دارند.

و سه شب قبل از خروج از خانه، بنای ضیافت بگذارد، و در هر شبی دسته‌ای را به ضیافت به خانه خود دعوت نماید. در شب اوّل رفقا و آشنایان، در شب دوم اقربا و منسوبان، و در شب سیّم صله ارحام و محارم خود را، و از تمامی، حلّیت لسانی و قلبی حاصل نماید.

و یک شخص امین با صلاحی را وکیل شرعی حیات و وصیّ شرعی ممات خود بگرداند یا از اولاد ارشد یا در فقدان او از منسوبان، و در صورت فقدان از آشنایان و رفقا، 
 و در صورت فقدان آن، مجتهد یا ملای محله یا شهر خود را، و جمیع امورات بده و بستان خود را با دستور العمل وصایت خود را به قاعده شریعت مطهّره، به آن وصیّ تفویض نماید.

بعد از آن در ساعت نیک، چادر و خیمه خود را در خارج از شهر خود از باغ یا کاروانسرا یا زیارت [گاه] که مناسب احوال باشد، برپای می‌داری، و از قلیان و قهوه و فروش و ظروف]در اصل: ضروف[ لازمه از جهت آمد و شد، حمل و نقل می‌فرمایند، و سه روز در خارج شهر متوقف می‌باشند که تا قدری علاقه و محبت مال و عیال و غیره از تو کنده شود و مردم آشنا و بیگانه دوست و دشمن به دیدن تو بیایند و اگر چیزی در جا گذارده باشی یا از خاطر تو محو شده باشد، به تو واصل شود.

و در شب آخر کل اقربا و صله ارحام را در نزد خود طلبیده یا خود را به آن‌ها رسانیده ثانیاً از آن‌ها وداع و رضامندی حاصل نمایند، و به دست خود هر یک را به قدر احوال وجه نقدی به قصد سر سلامتی به آن‌ها تعارف نمایند و اشیای زیادتی را که از شهر، حمل به خارج نموده‌اند، معاودت به خانه نمایند، و آنچه تنخواه رواج نقدی را که دارد، در کیسه چرمی دوخته بگذارد، و در کمر خود او را محکم استوار نماید، و لباسهای سفری خود را بپوشد، و در آخر شب کوچ، آنچه لازمه عمل و رفتار راه و حرکت است معمول دارد.

و دو نفر از اهل آشنایان در پیش خود نگاه دارد که در هنگام کوچ، اگر چیزی بماند که باید به شهر حمل نمود، آن‌ها در صبحِ آن روز به خانه برسانند، یا اگر باید مددی در کار او در بار کردن و جمع آوری نمودن اسباب او کرد بکنند. الّلهم ارزقنی فی هذه السفره المبارکه به حقّ الحقّ و النّبیّ المطلق. تمام شد مقدمه.

خصلت اول در سلوک و رفتار مسافرت حاجیان و زوّاران است

قطعه اوّل در ذکر بیان ملبوس حاجیان است

بدان ای برادر سعادتمند که سفر بیت الله، یک ساله مدّت مسافرت او می باشد، و چهار فصل را در بلاد متعدده مخالفین و موالفین باید بود، و آنچه ایشان را لازم است  از اشیاء سفر، از پوشاکی و مأکولی و سایر تدارکات دیگر، هر یک رقم آن را در ضمن یک قطعه معروض می داریم، با حکایات آن ها که بر صاحبان بصیرت پوشیده و مستور نماناد.

 و در قطعه اوّل رقم پوشاکی را مقدّم می داریم که باید همراه خود برداشته شود، قبا و ارخالق سه دست، پیرهن و زیرجامه پنج دست، کلاه و شب کلاه و عمامه یک دست، بقچه و قطیفه و لنگ یک دست، کفن و کافور یک دست، و مچ پیچ و کلجه [نوعی لباده و پالتو] و عبا یا جبه هر یک عدد، و لحاف کوچک و ناز بالش کوچک با چادر شب یک دست، و بند زیر جامه، و شلوار پنج عدد، و جوراب و دست کش دو زوج، و اما رخوت ملبوسی سه دست لازم است که مدت یک ساله تو در استراحت باشی، و در هر مقام زیارات یا حمام ولایات، لباس خود را عوض و بدل بنمایی، و در نظر مردم یا رفیق حقیر و کنفت محسوب نگردی.

و چون جماعت حاج، مردمان مشهوری می باشند، در هر بلد به دیدن آن ها می آیند، باید به حسب لباس پاکیزه باشند، و پیرهن و زیرجامه، باید پنج دست باشد که در راه پیرهن از چرک و شپش هفته یک دفعه باید عوض شود که تو در استراحت باشی، 
 و زیر جامه احتمال دارد که در عرض یک هفته باید چهار مرتبه عوض و بدل گردد به جهت احتلام یا به واسطه نجاسات، یا به جهت شپش که از جمله ملزومات مسافر است.

 و کفن و کافور به واسطه تبرّک نمودن اماکن مشرفه است، و علامت سعادت و نیکی بنده مؤمن است. و بقچه و قطیفه و لنگ از همه اجزا در مقامش لازم تر است،  و عمامه و کلاه باید در اماکنه مَبرکه، آن ها را مس نمود که هنگام عود به ولایت، معمّم باشند که زینت اهل حاج به عمامه مبرکه است، نه مثل آن مرد حاجی لئیم خسیس [در اصل: خثیث]

حکایت مرد لئیم همدانی که به مکه رفته بود

شنیدم از روات متعدّده متکثّره، از ثقات تجار که مردی از ناحیه همدان مدتی بود استطاعت به هم رسانیده بود، و دل از مال و عیال خود برنداشته، حقوق الهی را بر ذمّه خود می داشت تا زمانی دید که جماعت بسیاری از اهل بلد روانه بیت الله می باشند. او هم با خود فکری کرد که دیگر بهتر از این سفر و رفیق، یحتمل ممکن نباشد، و عمر هم کفایت ننماید. به احدی اظهار رفتن خود را ننموده تا آن که تمام اهل حاج آن بلد روانه مکّه شدند.

چندی گذشته، روزی آمد به خانه خود و اهل عیال خود را طلبیده، اظهار نمود که من اراده سفر مکه دارم و باید امروز روانه شوم. اهل و عیال آن مرد در جواب گفتندکه، از اجزای ملبوسی و مأکولی و سایر تدارکات دیگر تو را حاضر نیست؛ چگونه می توانی الیوم روانه سفر بیت الله گردی! قدری توقف نما تا آن که آنچه لازمه این سفر است سرانجام نموده، آنگاه روانه گردی. در جواب آن ها گفت که، دیگر مجال ماندن ندارم و در بین راه در بلادهای متعدده آنچه لازم باشد سرانجام خواهم نمود و باید خود را زود به رفقا برسانم.

با همان لباسهای پوشیده و به آن حیله جواب، خرجین خود را برداشته، بر پشت مال انداخته روانه راه شد و هرکس او را ملاحظه می کرد به خاطرش می رسید که روانه باغ یا صحرا می باشد. به آن هیئت از شهر خود خارج شده، احدی از همسایه و رفیق و آشنایان و منسوبان از آن واقعه اطلاع نیافته، آن مرد همه جا آمد تا به رفقای بلد خود ملحق گردید. ایشان تعجب نمودند که او چگونه دل از مال و عیال برداشته، روانه مکه شده؟! بعد دیدند خرجین خالی در پشت مال افتاده، یک سفره نان در جوف او می باشد. پرسیدند که تو اراده این سفر داشتی چگونه است که تدارکات خود را ندیده ای و حال آن که چندی از قافله و رفیق عقب مانده بودی؟

در جواب آن ها گفت: این سنه را اراده نداشتم که مشرّف شوم، لهذا چون مانند شما رفقایی روانه بودند، خود را رسانیدم و تدارکات سفر مهیّا نگردید. در بین راه دیده خواهد شد. در جواب آن ها، به این حیله خود را جهانیده، حضرات رفقای او قسم یاد نمودند که به همان لباس کهنه پوشیده، همه جا آمد تا به عرفات، در آنجا آن لباسها را از خود کنده، و برهنه در آفتاب عربستان آن ها را به آب خالص شسته، بعد از خشکیدن آن ها را پوشیده و در دفعه ثانی در مراجعت در خانه خود، پوسیده های آستر او را به عیال خود تحویل داده و جامه هایی که عیال او به واسطه او دوخته بودند، به او پوشانیدند.

بلی حکما گفته اند: رباعی:

مرد دنیا دار بس لخت و لئیم                                     عاقبت واصل شود بر آتش نار جحیم

خلق بیزار از وجودش در دو کو                                   در قیامت هم نشین باشد به شیطان الرجیم

بلی مرد جیفه دوستِ دنیا دارِ لئیم، پیوسته تنش در زحمت و عیالش در مشقت است
 و حرفش بیهوده و مقدارش کم است وخداوند قهّار او را دوست ندارد، به واسطه آن که او را فقیر و محتاج خلق نکرده و او را وسعت داده و آن لئیم بر خود و عیال خود تنگ و عسرت داده و مال و دولت را که خداوند از جهت استراحت و عزّت داده که بخورند و بپوشند و شکر نعمت های خالق خود را نمایند و عبادت او را بکنند، بر سر هم جمع می کنند، و از برای وارث یا شوهر زن خود می گذارند که دولت چندین ساله جمع کرده نخورده را، به اندک زمانی به عیش و عشرت مصرف رسانند و وزر و وبال او را به گردن او بگذارند تا زمانی که از حساب او فارغ گردد. بیت:

آن کس که به دنیا و دِرم روی نتابد                           سر عاقبت اندر سر دنیا و درم کرد

بلی، ای برادر سعادتمند! مال دنیا از جهت استراحت تن و آبرو و صرف عیال است؛ چنانچه متعدی از آن ها باشد، به مصارف خیر و خیرات باید نمود که در حلالش حساب است و در حرامش عقاب، برای نهادن، چه سنگ چه زر!

قطعه دویم در ذکر بیان مأکولی حاجیان است

بدان ای برادرِ سعادتمند که اجزای لازمه سفر باید تامّاً کاملاً در هنگام خروج در نزد تو حاضر باشد که دفع الوقت در آن ها خیر نیست، چون اجزای ملبوسی در قطعه اوّل مجملی مذکور شد، لهذا در قطعه ثانی، اجزای مأکولی عرض می شود که باید همراه تو باشد.

اوّل نان که باید به قدر کفاف سه روز یا زیاده در خرجین تو باشد و در سفره به قدر کفاف یک وقته، در سر دست داشته باشی، و برنج و روغن به قدر یک هفته تا به بلدی و شهری وارد گردید، وپنیر وپیاز و ماست وگوشت بقدر یک وقته یا زیاده باید همراه باشد، و آلو بخارا و سماق شکی[1] [سماق شکی،  منتسب به شماخی و شکی] یا قوره کوبیده بی دانه، و نمک و ادویه کوبیده، و کشمش طعام، و سفره نان و حلویات آنچه مقدور شود، و قند و نبات و تریاک، و از آجیل ها آنچه مقدور باشد در همراه تو باشد.

 و امّا در خصوص نان، آنچه بیشتر در همراه تو باشد بهتر است. در سفر و راه آفات بسیار واقع می شود؛ از قبیل راه گم شدن، و دزد بر سر قافله آمدن، و در بیابان مال بردن و دیر به منزل رسیدن، یا آذوقه به دست نیامدن یا پیاده در راه به واسطه عدم توشه به جا ماندن؛ در کلّ این صور مسطور، نان لازم بل واجب است و چنانچه نان هم نباشد سایر مأکولات نیز مرغوب است، و مرد مسافر باید از مأکولی مدت زمان مسافرت خود کوتاهی و سهل انگاری ننماید که ندامت او را حاصل شود.

حکایت نان خواستن سوقات پدر از پسر خود:

در زمان قدیم مشهور است که سوداگرزاده ای اراده سفر نمود. در شب آخر وداع از خانه خود به هر یک از متعلّقان خود خواهش نمود که شما را هر یک از این سفر سوقاتی لازم است از من بخواهید که به جهت شما آورده شود. هر یک از آن ها خواهش چیزی نمودند تا آن که به خدمت پدر خود عرضه داشت که شما را در این سفرچه تحفه لازم است که آورده شود؟ پدر در جواب پسر فرمود که، ای فرزند! مرا از تحفه و سوقات این سفر هیچ لازم نیست مگر آن که در هنگام منازل راه، در هر منزل، یک گرده نانی از جهت من برداری، و او را به من برسانی.

سودا گر زاده از خواهش پدر متعجب گردید که این خواهش پدر بهایی ندارد، و مرا به چشم حقارت انگاشته، آنچه مبالغه نمود، همان جواب از پدر شنید تا آن که روانه سفر گردیده، نظر به خواهش پدر در هر منزلی قرص نانی از جهت پدر در خرجین خود ذخیره می نمود که او را به جهت پدر خود بیاورد. در یکی از منازل عرض راه در وسط صحرا و بیابان، قافله را باد و بوران، آن ها را غلبه کرده، به حدّی که جاده و طرُق مسدود شده، و هیچ همدیگر را نمی دیدند.

همگی مشرف به هلاکت شدند تا آن که پیرمرد کاملی در میان آن قافله بوده، امر نمود که تمام بارهای مالها را بر زمین ریخته، و اهل قافله را همگی در یک مکان جمع نموده، و کل بالاپوش آن ها را نصف در زیر پا و نصف دیگر در بالای سر آن ها انداخته، چون قدری گذشت ایشان گرسنه شده، آنچه در سفره داشتند در دفعه اول صرف نمودند، و چون در دفعه ثانی رسید، آنچه مأکولی ذخیره داشتند آن ها نیز  به مصرف رسید، و نتوانستند که خود را به منزل و آبادی برسانند. لهذا از گرسنگی نزدیک به هلاکت رسیدند.

سوداگرزاده قدری نان که به جهت پدرش ذخیره نموده بود، لابد و لاعلاج آن ها را به اهل قافله، روزی نصف قرص، نان های سوقات پدری را قسمت آن ها کرده، و جان آن جماعت را از گرسنگی خریده تا آن که خود را به منزل و آبادی رسانیدند، لکن از خجالت پدر بسیار شرمنده بود که نان های او را مصرف رسانیده  بود، و در فکر آن بود که جواب او را چگونه بگوید تا آن که وارد بر خدمت پدر گردید و معذرت بسیار خواست و کیفیت احوال راه و بوران و در صحرا ماندن را از برای پدر خود تعریف نمود.

پدر او در جواب گفت: ای فرزند! مقصود من از خواستن نان، نه آن بود که در حقیقت گرسنه نان خشکِ راهِ تو باشم و اما مقصود من آن بود که بدانی که مرد مسافر باید همیشه آذوقه مدت زمان مسافرت خود را به قدر کفاف در همراه خود داشته باشد که در همچنین مقامات که دستگیر شد، جان خود و رفقا را به واسطه چند گرده نان بخرد و آن ها را از ورطه هلاکت برهاند.

 بلی حکما گفته اند: رباعی:

در بیابان خشک، آب روان                                         در دهان، تشنه را چه درّ چه صدف

مرد بی توشه کاو فتاد از پا                                        در کمربند او چه زر چه خزف

بدان ای برادر عزیز که مرد مسافر باید در همه اوقات احتیاط خود را از دست ندهد، و از هرچه از اجزای مأکولی مقدور او شود، همراه خود داشته باشد که در وقتی می رسد که مثقالی از آن به خون بهای آدمی می رسد و هرگاه بخواهد بفروشد، به قیمت اعلا مصرف می رساند و هرگاه بخواهد که جان مردم را باز خرد که آن هم جای خود دارد. سخن در این مقام کوتاه است، و احدی منکر این گونه حکایات و نظایر [در اصل: نذایر] نیست. رباعی:

سخن تا سخن دان نیابی، مگو                                   بلندی ز کوتاه بینان مجو

سخن پیش دانا نماید بزرگ                                        چه درپیش نادان، چه یوسف چه گرگ

قطعه سیّم در ذکر مجملی از اجزای متفرقه سفر است:

بدان ای برادر سعادتمند که اجزای مأکولی مسافرت در صدر قطعه ثانی، مجملی با حکایتش عرض گردید. لهذا در این قطعه سیم، مجملی از اجزای متفرّقه او را بیان می نماییم:

بدان ای برادر سعادتمند که باید مرد مسافر بیت الله، چادر خیمه، به انضمام کل اجزای او همراه بردارد و چنانچه چند نفر هم شریک باشند مختار است. و مطاره [= مطهره یا همان آفتابه] و مشک آب و آفتابه زنجیر قلاب دار، و دیگ برگ با کل اجزاء، و نمد یا گلیمچه نازک سبک وزن، و احرامی، و قلیان با کل اجزاء متصله به آن، و تنباکو؛ و هرگاه از اهل قلیان باشد والاّ فلا، و باشلق [کلاه متصل به شِنِل] و یا پونچی یا برمه و قمجیل بندار [کذا]، و قمقمه، و آلات محاربه، از قبیل کارد و قمه و خنجر و شمشیر و نیزه و تفنگ و طپانچه، آنچه تو را میسر و مقدور گردد.

و از سوزن و خیاطه همه رنگ، و گیوه و اُرسی هر یک باشد، باید باشد. و جوالدوز و قاطمه و درفش، و قبل چراغ و قهوه جوش، کل اینها باید همراه مرد مسافر باشد. بلکه رنگ و حنا و تحفه های دیگر آنچه مقدور بشود در همراه تو باید باشد.

و هرگاه مرد حرفه گیری باشد یا در حقیقت کم قوه و کم مایه باشد  که به خصوص خود انفراده نتواند کل اشیاء مرقومه را تحصیل نماید، در این صورت در بعضی اجزاء و اشیاء شراکت و رفاقت از برای او عیب و ضرر ندارد، و از قبیل چادر خیمه و قلیان و دیگ برگ و سفره نان و طبّاخی و هم خرجی و قبل چراغ که در این اجزاء چنانچه قدرت بر امکان ندارد، مختار است که رفاقت و شراکت با مرد رفیقِ شفیقِ منصف امین نماید، نه مثل و مانند آن رفیق ثلاثه کاشانی و اصفهانی و شیرازی که با هم رفیق و شریک و هم خرج بودند:

حکایت سه نفر رفیق نا شفیق است که با هم شراکت و رفاقت نمودند:

شنیدم از روات متعدده، بلکه به ضرب المثل مشهور است که در سفری در دسته قافله، سه نفر؛ یکی از اهل کاشان و یکی از اهل اصفهان، و یکی از اهل شیراز با هم مجتمع شدند و مکاری ایشان از قضایای اتفاقیه، یکی بود. چون در منزل اوّل و دویم هر یک در گوشه از جهت خود به انفراده مشغول صحبت و خوراک بودند تا آن که قدری آشنایی آن ها با یکدیگر گرم تر شده، روزانه سیم در وقت غذا خوردن، سفره و کوزه و قلیان را آن سه نفر یکی نمودند. چندی گذشت مرد بیچاره کاشانی دید که کل خدمات آن ها به او رجوع می شود، و از قرار نوبه و خرج از جهت او تخفیفی ندارد، و به علاوه بر او هم تحکّم زیاد می کنند.

در اندیشه بود که خود را کناره گیرد تا آن که آن ها در چند منزل به حسب گوشت و روغن و خورش، بر آن ها تنگ می گذشت. طرف صبح وارد منزلی شدند که قصاب آن قریه و منزل، گوسفند بسیار فربهی ذبح نموده بود. آن سه نفر رفیق به قدر یک ثلث آن گوشت را از مرد قصاب ابتیاع نموده. به خانه ای که منزل داشتند، از قضا زن صاحب خانه، تنوری افروخته بود که نان طبخ نماید. آن گوشت را به آن ضعیفه دادند که از جهت آن ها در تنور طبخ نماید که قدری در آن منزل صرف نمایند و قدری از جهت منازل دیگر بگذارند. چون شب به سردست درآمد، بعد از نماز مغرب و عشا آن سه نفر رفیق به آب آن گوشت اکتفا نموده و گوشت های او را در ثانی در تنور نهادند که خوب پخته شود که در صبح قدری مصرف برسانند و مابقی آن را در منزل دیگر صرف نمایند.

چون آن سه نفر رفیق بعد از صرف غذا و صحبت ایشان را خواب در ربوده، هر یک در گوشه افتادند، مرد اصفهانی در هنگام خوابیدن با رفیق شیرازی گفت که فردا صبح هر یک از ما سه نفر امشب خواب خوشی دیدیم، باید در صبح اوّل آنچه گوشت های خالص لذیذ در این ظرف است از تنور درآورده بخورد و بعد آن که خواب دیدنش وسط باشد، تتمّه را او صرف نماید و هرگاه از آن ها چیزی زیاد بماند آن دیگری بخورد که خواب ندیده یا اگر دیده است خوب نباشد. مرد بیچاره کاشی، اندکی از آن دو نفر به حسب ظاهر فقیرتر بود، اما به حسب خوراک از آن ها چرب تر بود.

 دانست که این قرعه به نام آن بیچاره است که صبح او را به این بهانه مغبون [در اصل: مغمون] نمایند و دور نبود که به جهت زیادتی خوراک او خواستند او را عقب انداخته باشند. آن مرد بیچاره کاشانی هیچ در جواب آن ها نگفته خوابید، ولکن آن دو نفر اصفهانی و شیرازی با هم این قرار و قاعده را گذاردند و به خواب رفتند. در نصف شب آن مرد بیچاره کاشانی از خواب برخاسته آمد بر سر تنور، و ظرف گوشت را بیرون آورده، در همان مکان تمام گوشت های خالص لذیذ صحیح او را خورده، و استخوانهای او را به جای او گذارده، آمد به منزل خود خوابید.

 چون صبح رسید رفقا از خواب بیدار شدند، مشغول به نماز و کار درستیِ خود بودند تا آن که سفره حاضر کردند که غذا صرف نموده، روانه راه شوند. گفتند، باید اوّل خواب های خود را تعریف نماییم، هرکدام خواب او بهتر باشد، باید اوّل او ظرف گوشت را درآورده، صرف نماید. مرد اصفهانی گفت که اوّل تعریف خواب را من می گویم.

آن مرد شیرازی در جواب گفت: بلی، چون به حسب سال از ما بزرگ تر می باشید، باید اوّل تو شروع در ذکر خواب خود نمایی. مرد اصفهانی گفت دیشب در خواب دیدم که مرا در بهشت برده اند، و من در تماشا بودم که دیدم مَلَکی آمد به نزد من که تو را جناب رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ خواسته است؛ چون با آن ملک روانه شدیم، مرا در قصری برد که از تمام آن قصور ارتفاعش زیاده بود، دیدم حضرت رسول ـ صلی الله علیه و آله ـ  در آن قصر نشسته و ملائکه بسیاری در خدمت او ایستاده اند و خوانی از بهشت در نزد آن حضرت نهاده است که آنچه اطعمه]های[ بهشتی که تصور نمایی در او موجود است، همان که چشم مبارک آن حضرت بر من افتاد، فرمودند که ای فلان ابن فلان، زود بیا که تو امشب میهمان ما می باشی و مرا در سر آن خوان نشانیده، به آن حضرت از طعام های بهشتی غذا می خوردم که از خواب بیدار شدم.

آن مرد شیرازی بسیار تعریف نمود که بلی خواب از این بهتر نمی شود که کسی در بهشت در خدمت پیغمبر خدا باشد و با او غذا صرف نماید. آن مرد اصفهانی به رفیق شیرازی گفت که دیشب شما چه در خواب دیده اید؟ آن مرد شیرازی گفت: بلی من هم در بهشت در آن قصر دیگر در خدمت جناب امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ  میهمان بودیم به آن طعام های بهشتی. آن مرد اصفهانی نیز در جواب او تصدیق کرده، آن وقت آن دو نفر گفتند: ای مرد کاشی! تو دیشب در خواب چه دیده ای؟

آن مرد بیچاره کاشانی در جواب آن ها گفت که، دیشب در نصف آخر در خواب بودم که دیدم هاتفی فریاد زد که ای مرد کاشی بیچاره! رفقای تو در بهشت میهمان می باشند و تو را همراه خود نبردند، تو هم برخیز و گوشت ها را بخور. من هم از خواب برخاسته گوشت ها را خوردم آن ها را به خاطر این سخن از راه ظرفت، راست آمدند بر سر تنور. آن ظرف گوشت را درآوردند دیدند بجز استخوان های او دیگر چیزی در او باقی نیست. افسوس بسیاری خوردند. دیگر چاره در کار نبود، لهذا سکوت نموده او را در منزل دیگر جواب نگفتند. بلی، حکما گفته اند رباعی:

رفاقت بکن با کسی از کسان جفت خود                               که همحال باشد ز اوصاف و رفتار مثل خود 

نه آن کس که بینی به چشم حقارت بر او                                نه آن کس که بیند تو را از صغارت ز خود  

بلی چون خواستند که آن مرد فقیر بیچاره را مغبون نمایند، آن مرد کاشانی هم ایشان را چنین مغبون [در اصل: مغمون] نموده.

و در حقیقت به حسب شرع و ظاهر، این گونه هم خرجی و هم آشی حرام است که یک نفر آن‌ها بیشتر بخورند و دیگر رفقای او باطناً رضا نباشند، یا آن که یک نفر مشغول خدمات آن‌ها باشد و آن‌ها منظور نداشته باشند. این طریقه‌ها در میان رفاقت جایز نیست بلکه هر چند نفر که با هم رفیق و شریک می‌شوند اوّل باید هم کفو و هم شأن و هم کار و هم ولایتی و بلکه هم سال یکدیگر باشند و چنانچه بعضی از آن‌ها مطابق نباشد، لا محاله هم شأن از تطابق صفتی و مزاجی و ذاتی باشند که افق ایشان با هم مقارن گردد و الاّ محال است رفاقت آن‌ها در دو منزله اول، بنای کج پالی و ناهنجاری در میانه آن‌ها ظاهر می‌گردد و باید هر یک از برای خود در گوشه و کناری ساکن باشند.

بلی، مرد خردمند آن است که از هر رفیقی به‌جز ذات اقدس خداوندی روی بگرداند، و سفره خود را به نزد خودش بگشاید و آنچه از مأکولی که از وجودش گوارا می‌باشد، مهیّا کند و اوّل خود بخورد و هرگاه بخواهد کسی را دعوت کند، مصلحت از رفیق یا شریک خود ننماید و مردم به منزل او بیایند و نان او را بخورند و قلیان او را بکشند، نه آن که باید اگر قلیان شراکت یا سفره شراکت یا چادر شراکت یا چراغ شراکت باشد، از هر یک رضامندی حاصل نماید، و بعد از آن کسی را به منزل خود راه بدهد. بیت:

من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم                              تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال

قطعه چهارم در ذکر بیان مرکب سواری خود است

بدان ای برادر سعادتمند که در قطعه سیم ذکر بعضی از اجزای مسافرت و رفیق و حکایت او را نمودیم، لهذا در این قطعه چهارم می پردازیم به  بیانات مرکب سواری، از خود، یا از کرایه از مکاریان.

بدان ای برادر عزیز که هنگام سفر و حرکت تو، یا آن است که مرکب سواری از خود داری، یا آن است که از مکاریان به کرایه گرفته‌ای. و چنانچه مال سواری تو از خود باشد، باید در اول منزل شال و قشاول و افسار و دهنه و خرجین و بقل و تنگ و عیاسه و توب بره [توبره] و نمد سرکش و نجو و نعل و میخ به قدر یک سوار و میخ طویله و جوالدوز و قاطمه و درفش و سوزن و جوال کاه کشی، باید کلّ این اجزاء در همراه تو باشد که اینها مخصوص همان مال است که اگر یکی از اجزای مرقومه نباشد، 
 لامحاله در همان روز، معطّلی او ظاهر شود و باید شبها او را نَجو نمایند که دزد او را نبرد. و در وقت سواری باید پیش از قافله و پس از رفیق نباشد که افت بسیار دارد و در هنگام نزول او را بگرداند که اگر عرق داشته باشد، سینه او نگیرد، والاّ در بین راه باید او را بگذاری یا به کسی ببخشی یا او را در صحرا رها نمایی که دیگر به کار تو نمی آید.

و هرگاه بخواهی تو را به منزل برساند، باید خدمات او را بر خود مقدم بداری. در شب او را دو دفعه جو بدهی به دستور مکاریان و او را روزی دو دفعه تیمار کامل بکنی 
 و روزی دو دفعه او را آب بدهی و اگر پشت او به جهت پالان زخم یا ورمی کرده، در همان منزل مداوا، و معالجه پالان و پشت او را بکنی. و هرگاه کوتاهی بشود، در منزل دیگر مال از تو نخواهد بود. باید او را به صحرا روانه نمایی.

و شبها در گرده او خواب نروی که مبادا به عقب بماند یا پیش برود یا زخم شود، 
 و باید جو و کاه دو شبه او را احتیاطاً همراه تو باشد، و اگر نعل دست و پای او هر یک افتاده باشد، در همان منزل او را تازه نمایند که مال تو مبادا لنگ شود.

و هرگز به آدم ناشناس او را مده که بگرداند یا او را ببرد آب دهد، یا آن که در شب او را بدهی سوار شود که افت بسیار در آن مراحل دارد؛ مانند آن مرد تاجر زاده که اسب خود را به دست آدم ناشناسی داد که بگرداند، دیگر او را ندید تا زمان قیامت که در کنار پل صراط او را ملاقات خواهد نمود.

پی نوشت:

شکی؛ نام شهری است در شروان، مشرق ماوراء قفقاز که در کتب تاریخ مکرر ذکر آن آمده و آن اکنون تابع جمهوری آذربایجان شوروی است.

نویسنده

رسول جعفریان

فصلنامه میقات حج شماره 96

ادامه دارد...

سامانه پیامک : 30008830303000پست الکترونیک: info@zakernews.ir
برچسب ها :قلیان